خیلی ها وقتی فهمیدند که من تصمیم نهایی ام را از زندگی تخصصی (اجتماعی) آینده ام گرفته ام؛ و بر آن شده ام که کلیه ی فعالیت های تخصصی ام را در مسیر کسب و کار تعریف کنم؛ مرتب از سرد شدن، از هم جهتِ جریان باد شدن، از فراموش کردنِ ارزش ها و ... صحبت کردند. خیلی ها افسوس خوردند، خیلی ها! خیلی ها شرمنده شدند که چرا در این مدت این انسان رذل را در آستین پرورش می دادند! خیلی ها به شوخی، مسخره کردند و خیلی ها هم بی احساس گذشتند. در این میان، بچه های گروه نورالهدی، سعید حسن زاده، مهدی صداقت، جمال کدخداپور و سید مهدی ابطحی، از معدود کسانی بودند که در کنار هشدار از احتمال اشتباه، مرا به پافشاری بر تصمیمِ گرفته شده، تشویق کردند. البته از حسین رضازاده نمی توان گذشت که خود این هوشیاریِ انتخاب را مدیون او هستم. بگذریم. از آن جایی که راه اندازیِ مجدد وبلاگ را به کسی خبر نداده ام، بعید است هیچ یک از این دوستان این مطلب را بخوانند ولی باید پس از این مدتِ طولانی عضویت در این گروه (سه سال و اندی) با تمام وجود فریاد بزنم که براستی بهترین دوستانِ زندگی ام، همین ها هستند. و بهترین آموزنده ام نیز حاج آقای فلاح. و نمی دانم چه گلی به سر این دنیا زده بودم که خداوند این چنین، جبران کرد.