گفتگو

فاجعه اي خاموش در اقتصاد ايران

آمار اقتصادي دولت نهم، برخلاف آن چه نشان مي دهد، فاجعه است. (منبع)
كسري بي‌سابقه 26 ميليارد دلاري در تراز بازرگاني خارجي و واردات بيش از پنجاه ميليارد دلار كالا در سال جاري، فاجعه‌اي در اقتصاد ملي است كه بدون توجه نخبگان و در خاموشي رسانه‌ها در حال وقوع است.
استفاده 41 ميليارد دلاري دولت از درآمد نفتي در سال 1385، در حالي صورت گرفته است كه مطابق با چشم‌انداز و برنامه چهارم، دولت تنها حق استفاده 16 ميليارد دلاري از درآمد نفتي را داشته و اين استفاده بي‌رويه، موجب تهي شدن ذخاير ارزي كشور و نابود شدن صنايع داخلي به دليل واردات بي‌رويه است.

موسي و فرعون

هنوز مدت زيادي از زمان انتخابات رئيس جمهوري نمي گذرد. زماني كه ذوب شدگان در ولايت و جان بركفان انقلاب، بسيجيان دلاور، هر چه فحش و تهمت و ناسزا بود، نثار السابقون انقلاب كردند. هاشمي، كروبي و چندين شخصيت ديگرِ انقلاب، كه اگر بگويم دنيا انقلاب را به نام اين ها مي شناسد، اغراق نكرده ام. همان زمان ها بود كه هاله اي نوراني صورت امام گونه ي رئيس جمهور را در بر مي گرفت و معجزه ي هزاره ي سوم، چونان جلوه اي از رحمت حق بر بندگانِ بيچاره اش، نازل گرديد.
اكنون بار ديگر آن دوران تكرار شده است. باز هم رئيس جمهورِ جوانِ دوران نديده، موسي تلقي مي شود و ديگر جوركشيدگانِ انقلاب، فرعون. چقدر كورند و حق نشناس.

مقصر

ساعت 9 با يكي قرار داشتم. اتفاقا قرارمون توي مسير هميشگي من بود. هميشه اين مسير رو حدود 40 دقيقه اي مي رفتم. 20 دقيقه حاشيه ي امنيت براي قرار به اين مهمي لازمه. كل مسير دو تا خيابون بود. عجب ترافيكي. تاكسي خيابون اول رو 35 دقيقه اي رفت. حدود 15 دقيقه از هميشه بيشتر طول كشيد. ولي خدا بد نده. اول خيابون بعدي، پليسي كه داشت با چراغ راهنما بازي مي كرد، ما رو 10 دقيقه نگه داشت. تازه بعدش هم كه ماشين ها راه نمي افتادند. هنوز 100 متر از خيابون طي نشده بود كه تاكسي، آروم به ماشين جلوييش خورد. يك قشقلقي به پا شد كه نگو!اعصاب معصاب برام جا نموده بود.
- "آخه مردك، حواست رو جمع كن، من عجله دارم."
- "چيزي گفتي؟"
- "كي من! نه!"
پياده شدم. چند دقيقه اي طول كشيد تا يك تاكسي ديگه پيدا كردم. ترافيك خيلي خفن بود. بالاخره پياده شدم. گفتم پياده برم زودتر مي رسم. اما وقت نبود. مسير كه پياده مي شد 25 دقيقه اي رفت، بايد در عرض 5 دقيقه مي رفتم. خوب نفسم رو بيرون دادم و ياعلي. شروع كردم به دويدن. اما پياده روي شلوغ مانع از سرعت گرفتن مي شد. اما نااميد نشده بودم. خيلي اعصابم به هم ريخته بود. در همين گير و دار بود كه ديدم يك ماشين از توي پياده رو، دنده عقب گرفته. انصافا راه براي عابرين جا نگذاشته بود، يك دقيقه وقت طلايي من رو همين ماشين هدر داد. اما چيزي بهش نگفتم. چون عجله داشتم. هزار تا اتفاق ديگه هم افتاد. مثلا پشت چند نفر زوج جوان كه قدم زنان پياده رو را طي مي كردند هم گرفتار شدم ولي باز هم به روي خودم نياوردم. بالاخره با 10 دقيقه تاخير رسيدم به محل قرار. در شركت رو كه باز كردم، نگهبان سريش شد كه "آقا كجا؟"، گفتم "ببخشيد من عجله دارم، با آقاي فلاني كار دارم.". "نمي شه، بايد كارت شناسايي نشان بدهيد." باهزار تا بدبختي كارت دانشجوييم رو پيدا كردم و بهش نشون دادم. گفت: "اين كارت معتبر نيست."
ديگه طاقت نياوردم. دقيقا رفته بود روي نروم (nerve). دستم رو بالا بردم و با چنان قدرتي نثار صورتِ خندانِ نگهبان كردم كه تمام سختي روز از تنم بيرون رفت. مطمئنم شما به من حق مي ديد. ولي اون حق نداد. در ازاي اون سيلي، اينقدر مشت و لگد نثار بدنم كرد كه بعد از آشتيمون، ديگه قدرت بالا رفتن از پله ها و رفتن سر قرار رو نداشتم.
قرار ماليد. اعصابم هم تليت شد. مشت و لگد هم خوردم. تا سه روز بعدش هم خوابيدم.
مقصر اين ماجرا كي بود؟ من بودم؟!