گفتگو

اي دوست

در ديگران مي جوييم اما بدان اي دوست
اين سان نمي يابي زمن حتي نشان اي دوست
من در تو گم گشتم مرا در خود صدا مي زن
تا پاسخم را بشنوي پژواك سان اي دوست
درآتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردي مكن با اين چنين آتش به جان اي دوست
گفتي بخوان، خواندم اگر چه گوش نسپردي
حالا كه لالم خواستي از خود بخوان اي دوست
من قانعم آن بخت جاويدان نمي خواهم
گر مي تواني يك نفس با من بمان اي دوست
يا نه تو هم با هر بهانه شانه خالي كن
از من مني برشانه ها بار گران اي دوست
نامهرباني را هم از تو دوست خواهم داشت
بيهوده مي كوشي بماني مهربان اي دوست
آن سان كه مي خواهد دلت با من بگو آري
من دوست دارم حرف دل را بر زبان اي دوست
محمد علي بهمني

0 Comments:

Post a Comment

<< Home