گفتگو

پ مثل پدر

دیروز فیلم "م مثل مادر" رو دیدم . در کل جالب بود .. اینکه آدم بتونه مشکلات زندگی رو با خوبی های اون با هم ببینه خوبه ! این که بتونه از آیه آیه های قرآن درس بگیره خوبه .. ولی به نظرم به همین سادگی ای که تو فیلم نشون می دن نیست .. توی فیلم همه ی مسائل زندگی فراموش شده .. خیلی از نکات ریز که خودشون بزرگترین موانع هستند.. زندگی مثل فیلما آسون نیست ... وگرنه مثل فیلمای جنگی ایران یه نفرو میفرستاد کل عراق و فتح میکرد و بر می گشت ... 8 سال هم نمی جنگیدیم !! آهان داشت یادم می رفت .. فقط می خواستم بگم کارگردان برای پر رنگ کردن نقش مادر مجبور شد از پدر مایه بزاره .. خواستم بگم همونجوری که " م مثل مادر" ،"پ مثل پدر".. موافقید ؟

نویسنده ی جدید

سلام
من مهدی نیستما ... هادی ام !
مهدی گفت که از این به بعد منم اینجا بنویسم .. البته نمی دونم میشه یا نه !؟ آخه من و مهدی از نظر فکری خیلی متفاوتیم .. حالا هر دو تو یه وبلاگ می نویسیم .. از اونجایی هم که قبلش به هم نمی گیم چی قراره بنویسیم ... امکان داره با یه سری ضد و نقیض ها تو وبلاگ روبرو بشین .. پس از این به بعد به نویسنده ی مطلب توجه کنید !!

فقير و شيخ

(به مناسبت انتخابات)
به شيخ شهر، فقيري ز جوع برد پناه
بدان اميد كه از لطف، خواهدش خوان داد
هزار مسئله پرسيدش از مسائل و گفت
كه گر جواب نگفتي، نخواهمت نان داد
نداشت حال جدل آن فقير و شيخ غيور
ببرد آبش و نانش نداد، تا جان داد
عجب كه با همه دانايي اين نمي دانست
كه حق به بنده نه روزي به شرط ايمان داد
من و ملازمت آستان پيرمغان
كه جام مي به كف كافر و مسلمان داد.
از آذر بيگدلي

خدايا، چرا؟

امشب فيلم "م مثل مادر" را ديديم. فوق العاده بود. و البته كارگردان هر چه خواست به بيننده ها تحميل كرد.
يادم مي آيد كه حدود چهار سال پيش، در اتاق رويايي مشهدي ها در خوابگاه طرشت (متشكل از "محمد فقفور"، "مهدي كرامتي"، "علي نامقي"، "حسين كاهوكار" و "مرتضي ") جمع بوديم. بحثي راجع به خبر روزنامه ها از دختري كه صيح كه از خواب بلند مي شود، مي بيند كه همه ي موهايش سفيد و سر و صورتش چروكيده شده است،رخ داد بحث در نهايت با يك جمله از محمد فقفور تمام شد: "بعضي اتفاقات را كه مي بينم، واقعا از دست خدا شاكي مي شوم".
اين موضوع گذشت. با بسياري از اتفاقات در مسير زندگي ام برخورد كردم و البته در بسياري‌شان همين احساس محمد در درونم جوشيد كه خدايا، چرا؟ در اين مدت بحث هاي زيادي را هم شنيدم و پاسخ هاي بسياري را نيز خواندم ولي، هنوز وجودم اقناع نشده است. هنوز مطمئن نيستم كه "اگر انسان معلول نبود، دست ما در پي چيزي مي گشت" و "اگر جنگ نبود، طبيعت چيزي كم داشت". هنوز با تمام وجود نمي فهمم كه چگونه يك معلول مي تواند در پاسخ به معلوليتش بگويد: "فباي آلاء ربكما تكذبان؟"!

ديده را فايده آن است كه دلبر بين

لاابالي چه كند دقتر رسوايي را؟
طاقت وعظ نباشد سر سودايي را
آب را قول تو با آتش اگر جمع كند
نتواند كه كند عشق و شكيبايي را
ديده را فايده آن است كه دلبر بيند
ور نبيند، چه بود فايده بينايي را؟
عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست؟
يا غم دوست خورد يا غم رسوايي را
همه انند كه من سبزه ي خط دارم دوست
نه چو دگر حَيَوان سبزه ي صحرايي را
من همان روز دل و صبر به يغما دادم
كه مقيد شدم آن دلبر يغمايي را
سرو بگذار كه قدي و قيامي دارد
گو ببين آمدن و رفتن رعنايي را
گر براني، نرود، ور برود، باز آيد
ناگزير است مگس دكه ي حلوايي را
بر حديث من و حسن تونيفزايد كس
حد همين است سخنداني و زيبايي را
سعديا! نوبتي امشب دهل صبح نكوفت
يا مگر روز نباشد شب تنهايي را؟