گفتگو

فراموشي

يك اصل ساده ي مديريت دانش، كه البته بعيد مي دانم يكي از ماها تا حالا به آن توجه كرده باشيم، فراموشي است. البته اين فراموشي دانش تقريبا از همان اهميتي برخوردار است كه جذب و توليد دانش.
در زندگي ما هم خيلي اتفاقات مي افتد. با خيلي ها آشنا مي شويم. با خيلي ها دوست مي شويم. عقيده ي خيلي ها را مي شنويم. صداي خيلي ها به گوشمان عادت مي كند. ديدن خيلي ها آزارمان مي دهد و هزار تا اتفاق ديگر. اما يك نكته ي مهم در زندگي هست كه خيلي وقت ها فراموشش مي كنيم. همان نكته اي كه در مديريت دانش گفتم. دوستان! علاوه بر تلاشي كه مي كنيد تا با ديگران آشنا بشويد، عقيده ي خيلي ها را بفهميد، صداي خيلي ها را بشنويد و ...، فراموش نكنيد كه توانايي فراموشي اين افراد را هم كسب كنيد.
اگر مي خواهيد راحت زندگي كنيد، بايد بتوانيد بسادگي خيلي از آدم ها را فراموش كنيد، عقيده هايشان را دور بريزيد و صوت زيبا يا زشت آن ها را از گوش خود بيرون كنيد و تصوير چهره شان را از لوح دلتان پاك كنيد.

ممنوع

وقتی همه به غیر از ما، دزد و بدخواه باشند؛ وقتی هر حرفی از غیر، شایعه پراکنی و تهمت و به قصد سوء باشد؛ وقتی آنچه ما می فهمیم، آخر فهم درست باشد وهر چه دیگران می فهمند (اگر بفهمند) انتهای نافهمی؛ دیگر چه انتظاری دارید که بانک ها همان ساعتی باز شوند که غیر از ما می گفته اند. چه توقعی دارید که ساعت ها آن گونه تغییر کنند که دیگران دریافته اند. چه می پندارید که احساس می کنید مسئول شایسته ی پیشین سزاوار بقا است. روزها باید آن گونه که قبلا بود، تعطیل شود. قوانین باید به گونه ای باقی بمانند که کسی غیر از ما برنامه ریزی کرده است.
البته خیلی خودتان را اذیت نکنید، چرا که فکر و فهم و اندیشه و انتظار و توقع و احساس شما ارزشی ندارد مگر آن گونه بفهمید، آن گونه بیندیشید، آن گونه متوقع شوید و آن گونه احساس کنید که ما می خواهیم. اگر احساس کردید که قیمت ها بیش از سال های پیش افزایش یافته، اگر اینگونه پنداشتید که کشور با کاهش تولید، افول صنعت و کاهش رشد اقتصادی مواجه شده است، بدانید که در اشتباهید. یا آن گونه بیندیشید و احساس کنید که ما می خواهیم یا فهمیدن و اندیشیدن و احساس کردن ممنوع!

انتظار

سرم را بالا گرفتم. باز به انتهاي تاريك خيابان چشم دوختم. لعنت به اين سكوت! صدايي از درونم فرياد مي زد، هنوز هم اميدواري؟ پاسخ من روشن بود، نه! نااميدم، مدت هاست كه نااميد شده ام. مطمئنما كه نمي آيد، ولي! ولي نمي توانم بروم. !

سوک نامه

موج موج خزر از سوک سیه پوشان اند
بیشه دلگیر و گیاهان همه خاموش اند
بنگر آن جامه کبودان افق صبح دمان
روح باغ اند کزین گونه سیه پوشان اند
چه بهاری ست خدا را ! که درین دشت ملال
لاله ها اینه ی خون سیاووشان اند
آن فرو ریخته گل های پریشان در باد
کز می جام شهادت همه مدهوشان اند
نام شان زمزمه ی نیمه شب مستان باد
تا نگویند که از یاد فراموشان اند
گرچه زین زهر سمومی که گذشت از سر باغ
سرخ گل های بهاری همه بی هوشان اند
باز در مقدم خونین تو ای روح بهار
بیشه در بیشه درختان همه آغوشان اند

شعر از دكتر شفيعي كدكني
منبع: آواي آزاد