گفتگو

سياه، سفيد، خاكستري

آدم ها اصولا سياه يا سفيد نيستند. آدم ها خاكستري اند. اين به اين معناست كه سعي كنيم وقتي سياهي آدم ها را مي بينيم، سفيدي آن ها را هم ببينيم. و وقتي سفيدي را مي بينيم، سياهي را نيز ببينيم. خلاصه يك عده را فرشته نبينيم و عده اي را ديو!
در اين ميان استثناهايي هم هستند. بعضي ها اينقدر خاكستري پررنگ هستند و راه‌راه هاي مشكي بالا-پايين وجودشان را گرفته كه وقتي از دور به آن ها نگاه مي كني، سياهي مطلق مي بيني. يا بعضي ها اينقدر سفيدند كه به فرشته مي مانند و بعيد است امثال من و شما، سياهي آن ها را ببينيم. پس خيلي تلاش نكنيد، بعضي ها سفيدپذير (whiteble) نيستند و بعضي ها هم هر كاري كنيد سياه نمي شوند! (Unblackable هستند)

مديران مديريت ناپذير

تيم فوتبال مديريت (البته بعضي ها يك اقتصاد هم به آن مي چسانند: تيم فوتبال مديريت و اقتصاد) دوباره باخت. اين بار با نتيجه ي عجيب و غريب 8 بر 0، آنهم مقابل تيم نه چندان مدعي متالورژي. مشكل تيم فقط و فقط يك مسئله بود، مديريت ناپذيري دوستان. همه ي اعضاي تيم مدير شده بودند. همه هر كاري كه مي خواستند مي كردند. همه تعويض مي كردند. همه نظارت و بازخواست مي كردند و همه هر جايي كه دلشان مي خواست و حال مي كردند، بازي مي كردند. خلاصه همه فراموش كرده بودند كه اينجا زمين مسابقه است و فقط يك مدير و مربي دارد نه شركت كه هر كدامتان نقش (ظاهرا) مدير را بازي مي كنيد.
يكي از اين دوستان مدير، در بازي آخر نقش دفاع آخر را به عهده گرفت. باور كنيد اگر از فوروارد ما جلوتر بازي نمي كرد، عقب تر هم بازي نمي كرد. ايشان نقش بازخواست از همه را نيز به عهده داشتند. تيم كه گل نمي زد، همه بايد يك فحشي از ايشان دريافت مي كردند. در حالي كه حداقل 8 گل تيم به خاطر اشتباهات اين عزيز به ثمر رسيد، اولين كسي كه بعد از بازي به ديگران يورش برد و همه را بي غيرت خواند ايشان بودند. جاداشت كه حساب بزرگتري و البته ناداني ايشان را نمي كرديم و از خجالت ايشان تمام و كمال بر مي آمديم. كه متاسفانه نشد و به غيبت پشت سر ايشان بسنده كرديم. (خدا ما را ببخشايد. جدا من چيزي نگفتم و فقط شنيدم)
در يك كلام بگويم، دانشجويان مديريت نه تنها بايد مديريت كردن را ياد بگيرند، بلكه نياز به فراگيري مديريت شدن نيز دارند.

باهوش تر

بعد از سوال عجيب دانشجو، استاد رويش را برگرداند و با لحني تند گفت:
"شماها باهوش تر از آن هستيد كه مدير شويد."

راه چاره

هر كس ديگري بود، حدس مي زنم كه مي توانستم جلويش بايستم. حداقل مي توانستم دورش بزنم. يا چه مي دانم؟ حداقل خودم را به آن راه بزنم. بعيد مي دانم بيشتر از چند دقيقه هم، خاطره اش دوام مي آورد. ولي چه كنم؟ وقتي پاي اين يكي وسط باشد، هيچ راه فراري ندارم به جز ... ولش كن. اين يكي را نه مي توانم فراموش كنم و نه مي توانم دورش بزنم. به آن راه زدن را كه اصلا حرفش را نزن. وقتي از دستش ناراحت مي شوم، اصلا راه چاره اي پيدا نمي كنم. يا وقتي عصبانيم مي كند، داد زدن را كه فايده اي نمي كند، راه هاي خطرناك تر را هم كه جرات امتحان ندارم. فقط بر و بر مي نشينم و به در و ديوار نگاه مي كنم. تمام سعيم را مي كنم كه نگاهش هم نكنم بلكه فراموش شود، ولي نمي توانم. خلاصه بدجوري كلافه ام مي كند. شايد شما بتوانيد كمكم كنيد. شما راه بهتري براي رهايي از شر خودتان بلديد؟