گفتگو

به من چه؟

هيمن كه دل دله خون باره ابره.
همين كه شب، شب قتل ستاره است
.
همين كه بغض، بغض هميشه
.
همين كه ترس من، ترس دوباره است
.
كنار كوچ بچه هاي پرسه
رو بهت رعشه و رگ، گرد و سوزن
كنار مادرك هاي شناور
روي سنفوني نفرين و شيون
كنار فقر گلبانوي ايثار
كه ميفروشه تنش رو تيكه تيكه
كنار مرد دريابغض خسته
كه وامي باره از هم چيكه چيكه
به من چه، سرخي ميخك تو مهتاب؟
به من چه، رقص نيلوفر روي آب؟
قفس بارون كابوس كبوتر
به من چه، كوچه باغه شعر سهراب؟

شاعر ناشناس

شرمنده ام

هر بار كه وبلاگ كوروش علياني را خواندم، از اينكه هم من وبلاگ مي نويسم هم او، شرمنده شده ام.
اگر وقت داريد شما هم آن را بخوانيد. مطمئنما كه اگر شما هم وبلاگ مي نويسيد، از وبلاگ نوشتنتان شرمنده مي شويد.
www.krln.blogspot.com

هر كس از ما نيست، بر ماست

امروز روزنامه آفتاب يزد را خريدم. چند سالي از آخرين باري كه اين روزنامه را خريده بودم، مي گذرد. البته اين بار مجبور بودم. هر چه اين دكه ي روزنامه فروشي را گشتم، روزنامه ي به دردبخوري پيدا نكردم. دقيقا از وقتي شرق را بسته اند با اين معضل مواجهم، معضل پيداكردن روزنامه ي به درد بخور. حالا اگر به درد بخور هم نبود، حداقل دلنشين. بعد از چند هفته از بستن شرق، روزنامه ي روزگار را پيدا كردم. سه روز از آشنا شدن من با اين روزنامه مي گذشت كه اين روزنامه را هم بستند.
من نمي دانم اين جماعت از جان مملكت چه مي خواهند. چرا دست از سر كچل شده ي آزادي بيان و عقيده بر نمي دارند. البته آزادي چنداني هم براي بقاي اين روزنامه ها لازم نبود. ولي اين جماعت خشكِ مقدس شده، تاب تحمل عقيده ي مخالف حتي موازي را ندارند؛ كه "هر كه از ما نيست، بر ماست"! اگر به همين منوال پيش برود، بعيد مي دانم تا سه سالي كه باقي است، ديگر روزنامه اي به جز رسالت و پرتو شايد هم كيهان (كه البته شايستگي اش را ندارد، چرا كه گاهي انتقاد مي كند)، نوشتاري ديگر در دكه هاي روزنامه فروشي يافت شود. فقط دعا كنيد يا در اين سه سال عوض شوند يا عمرشان به سه سال نرسد.

غم

فكر مي كنيد راه حل مقابله با غم و اندوهي كه خيلي وقت ها باهاش دست به گريبان هستيم، چيست؟ آيا فكر مي كنيد با گوش كردن به آهنگ يا با درددل هاي طولاني مدت با ديگري و يا با خوابيدن، قابل حل است؟ احتمالا همه ي اين راه حل ها را تجربه كرده ايد. به نظر شما جواب داده اند؟
("بنده البته كوچك تر از آن هستم" كه راه حلي پيشنهاد كنم، ولي) من يك راه حل ديگر دارم. راه حل ساده اي است. ولي عمل كردن به آن چندان ساده نيست. ولي مطمئن باشيد بدفرم جواب مي دهد. خيلي ساده است، هنگام غمگين شدن، تمام سعي خود را بكيند تا همه ي گذشته را فراموش كنيد و فقط به حال توجه كنيد. يا به قول مولوي، ابن الوقت باشيد. چرا كه غم، از فكر به گذشته ناشي مي شود و راه حل فرار از آن، بودن در زمان حال است.
البته اين كه اين كار صحيح است يا به قولي پاك كردن صورت مسئله هست، "خود بحثي طولاني مي طلبد كه در اين مقال نمي گنجد." فقط به اين نكته توجه كنيد كه ضرري كه اين غم به عقلاني عمل كردن آدم مي زند، خيلي بيشتر از خيلي چيزهايي است كه در رد راه حل فوق به ذهن آدم مي رسد.
براي يك بار هم كه شده، اين راه حل را امتحان كنيد. اگر جواب نداد، يك كشيده طلبتان!

تجربه

يك فيزيكي سوالي را كه دقيق نفهمد نمي تواند حل كند.
يك نفتي يك كمي از سوال را بفهمد، يك كمي از سوال را حل مي كند.
يك MBA اي اينكه چقدر از سوال را بفهمد در توانايي حلش تغيير حاصل نمي كند.

يك فيزيكي چون براي هيچ كسي احترام قائل نيست، به كسي احترام نمي گذارد.
يك نفتي براي بعضي از ديگران احترام قائل است و به آن ها احترام مي گذارد.
يك MBA اي به همه احترام مي گذارد ولي نه به اين دليل كه براي ديگران احترام قائل است.

يك فيزيكي، فيزيك را به خاطر فيزيك مي خواند.
يك MBA اي، MBA را به خاطر پولش مي خواند.
يك نفتي، نفت را همين جوري مي خواند. (بار خورد اومديم.)

يك فيزيكي اگر يك روز به رشته هاي ديگر بد و بيراه نگويد، روزش شب نمي شود.
يك نفتي از رشته هاي ديگر سر در نمي آورد.
يك MBA اي به همه ي رشته هاي احترام مي گذارد. (؟)

به يك فيزيكي اگر بگويي "مهندس"، عصباني مي شود و به تو مي گويد: "ما اگر خوب بخوانيم، فيزيكدان مي شويم" ولي به تو نمي گويد كه اگر نخوانيم هيچ چي نمي شويم.
به يك نفتي اگر بگويي "مهندس". سرش را بالا مي گيرد و جواب مي دهد: "بله جانم، بفرماييد."
به يك MBA اي اگر بگوييد "مهندس"، به شما مي خندد.