گفتگو

پارتي بازي، چالش ها و راهكارها

فكر مي كنيد چرا هر كي در اين مملكت مديري، وزيري، رئيس جمهوري چيزي مي شود، همه به اين نتيجه مي رسند كه طرف آدم درستي نيست؟ چرا هر چي بين آدم هايي كه روي كار آورده مي گرديد، جز رفيق رفقا كس ديگري را پيدا نمي كنيد؟
البته كه آدم ها وقتي به قدرت مي رسند، خودشان را گم مي كنند. در ضمن فساد اداري هم كه بيداد مي كند. دوست و رفيق و آشنا هم كه همه مي نشينند پاي آدم كه پس ما چي؟ يك عمر رفاقت كرديم، آخرش به ما چيزي نماسيد. اخلاق هم كه در كشور ما دارد به قهقرا مي رود. و هزار تا مشكل ديگر.
ولي واقعا همه اين رفيق بازي ها بخاطر مشكلات بالا ست؟ يعني در مملكت ما اينقدر آدم درست و حسابي كم داريم؟ اصلا اگر خود شما مسئوليتي را به عهده بگيريد، چه كساني را سر كار مي آوريد؟ يعني شما هم!
به نظر مي رسد كه مشكل ما از جاي ديگري است. من فكر كنم مشكل ما عدم اعتماد است. اعتماد به ديگران اينقدر در مملكت ما كمرنگ شده است كه هر كس سر كار مي آيد، جز به رفيق و آشنا و حداكثر يك عده هم فكر و هم عقيده با خودش نمي تواند اعتماد كند، هر چند هم كه ضعف و ناكارآمدي اين افراد برايش ثابت شده باشد.
شما چي فكر مي كنيد؟

هزاره دوم آهوي كوهي

از چند سال پيش كه با پيرمرد آشنا شده بودم، بارها از من خواسته بود كه بيارمش اينجا. بارها از من خوساته بود كه بيارمش اينجا. صورت رنگ پريده و خندان، با ته مانده هاي موهاي سيخ سيخش، چهره آرام و ساده اي برايش ساخته بود. خيلي سخت بود كه با اين ويژگي ها، خواسته اش را رد كني. اما تا به حال چندين بار اين كار را كرده بودم. البته، تاوانش را هم پرداخته بودم، با سرزنش هايي كه تا چند روز بعد از هر رد كردن دنبالم مي كردند. بالاخره ديروز، تازه آن هم بيشتر از روي كنجكاوي خودم، قبول كردم. سه-چهار ساعتي در راه بوديم تا رسيديم.

پيرمرد كل بنا را رها كرد. ميان آن هم زيبايي و شكوه، يك راست رفت سراغ يك تكه كاشي كه گوشه ي يكي از ديوارهاي بنا جاي گرفته بود. دو دستش را دو طرف كاشي گذاشت و با خودش آرام گفت:

"تا كجا مي برد اين نقش به ديوار مرا

تا بدانجا كه فرو مي ماند،

چشم از ديدن و لب نيز ز گفتار مرا."

نگاه معناداري به من كرد و گفت:

"لاجورد افق صبح نيشابور و هري است

كه در اين كاشي كوچك متراكم شده است

مي برد جانب فرغانه و فرخار مرا."

رويش را به سمت ديوار برگرداند و سخت بر روي ديوار افتاد. چهره اش ديده نمي شد ولي از صداي لرزانش، متوجه شدم كه دارد گريه مي كند:

"اين چه حزني است كه در همهمه ي كاشي هاست

جامه سوگ سياووش به تن پوشيده است

اين طنيني كه سرايند خموشي ها

از عمق فراموشي ها

و به گوش آيد، از اين گونه، به تكرار مرا."

گويي كه انرژي تازه اي گرفته باشد، دو دستش را بر ديوار زد و برگشت. به ميانه بنا رفت. با ابهت ايستاد و به رقص آمد. دستهايش را كشيده بود و به دور خود مي پيچيد. صدايش را بالا برد و فرياد زد:

"تا كجا مي برد اين نقش به ديوار مرا؟

تا درودي به "سمرقند چو قند"

و به رود سخن رودكي آن دم كه سرود:

"كس فرستاد به سر اندر عيار مرا."

شاخ نيلوفر مرو است گه زادن مهر

كز دل شط روان شن ها

مي كند جلوه، از اين گونه، به ديدار مرا."

همچنان مبهوت مانده بودم، از همان ابتدا كه رسيده بودم، فقط مات حركات عجيب پيرمرد شده بودم.

"سبزي سرو قد افراشته ي كاشمر است.

كز نهان سوي قرون،

مي شود در نظر اين لحظه پديدار مرا.

چشم آن "آهوي سرگشته كوهي" است هنوز

كه نگه مي كند از آن سوي اعصار مرا."

پيرمرد، كه چند دقيقه پيش پيري اش را فراموش كرده بود، توان اش تمام شد. ايستاد. مثل آدم هايي كه روزهاست آب و غذا نخورده اند، تلوتلو مي خورد. صدايش را پايين تر آورده بود ولي ضعف جسمي اش، در صلابت صدايش ديده نمي شد:

"بوته ي گندم روييده بر آن بام سفال

بادآورده ي آن خرمن آتش زده است

كه به يا آورد از فتنه تاتار مرا."

كلمه آخر را هنوز تا پايان نگفته بود كه زمين خورد. اين بار بلندبلند گريه مي كرد. تكان خوردم. اشك در چشمم جمع شده بود. مي خواستم به وسط بنا بروم و پيرمرد را در آغوش بگيرم. با صداي حزن آلودش كه از عظمت بغض خفته در گلويش خبر مي داد، بار ديگر فرياد زد:

"نقش اسليمي آن طاق نماهاي بلند

وآجر صيقلي سر در ايوان بزرگ

مي شود برسر، چون صاعقه، آوار مرا.

وان كتيبه، كه برآن، نام كس از سلسله اي

نيست پيدا و خبر مي دهد از سلسله ي كار مرا."

تحمل طاق شد. به سمت پيرمرد دويدم. او را در آغوش گرفتم. انگار از اينجا به بعد صحبت هاي پيرمرد را بارها شنيده بودم. با او به فرياد در آمدم:

"كيمياكاري و دستان كدامين دستان

گسترانيده شكوهي به موازات ابد

روي آن پنجره با زينت عرياني هاش

كه گذر مي دهد از روزن اسرار مرا؟

عجبا كز گذر كاشي اين مزگت پير

هوس "كوي مغان است دگر بار مرا"

مي نمايد به نظر،

پيكر مزدك و آن باغ نگونسار مرا.

در فضايي كه مكان گم شده از وسعت آن

مي روم سوي قروني كه زمان برده زياد

گويي از شهپر جبريل درآويخته ام

يا كه سيمرغ گرفته است به منقار مرا.

تا كجا مي برد اين نقش به ديوار مرا؟

تا بدان جا كه فرومي ماند،

چشم از ديدن و لب نيز ز گفتار مرا."

(شعر از دكترشفعي كدكني.)

BUZZ!

كس فرستاد به سر اندر عيار مرا
كه مكن ياد به شعر اندر بسيار مرا
رودكي

عيد فطر مبارك

ساقي بيار باده كه ماه صيام رفت
در ده قدح كه موسم ناموس و نام رفت
وقت عزيز رفت بيا تا قضا كنيم
عمري كه بي حضور صراحي و جام رفت

اسكندر مقدوني

متن زير را دكتر زرين كوب در مورد اسكندر مقدوني (نه اسكندر يوناني!) نوشته است:
"تمام مدت فرمانرواييش سيزده سال و تمام مدت عمرش سي و يك سال بود - عمري كه مثل انفجار يك شهاب ثاقب بخشي از آسمان عصر را يك لحظه به آتش كشيد و باز در خاموشي و ابهام رها كرد. طلوع و غروب دولتش چنان زودگذر بود كه ديرباوران به خود حق مي دهند وجود او را افسانه پندارند، و داستان فتوحات او را مبالغه يونانيان بشمرند. در واقع تاريخ او را كه هنوز نزد غربي ها جهاد دنياي متمدن بر ضد دنياي وحشي تلقي مي شود، فقط مبالغه پردازان يونان و روم نوشته اند و ايران آن عصر در اين باب فقط يك كلمه - كه آن هم جز اشاره و زبان حال نيست - براي آيندگان باقي گذاشته اند: ويرانه ي قصرهاي سوخته در پارس كه هيچ چيز جز يك روح وحشي و عاري از فرهنگ نمي تواند آن ها را به چنين وضع و حالي انداخته باشد...
اسكندر بي شك جهانگيري بزرگ و جنگجويي كم مانند بود اما در جهانداري، قدرت و تدبير زيركانه اي بروز نداد. دنيايي را كه به ويراني كشيد براي تجديد بناي آن هيچ طرح خردپسندي نداشت. زودخشمي، عربده جويي و هوس پروري او را از اعمال آنچه لازمه ي جهانداري بود مانع مي آمد...."
اين متن را بگذاريد به حساب وطن دوستي! ولي روشن شدن بعضي جاهاي تاريخ، خيلي چيزها را روشن مي كند. بيشتر روي مطالب بالا فكر كنيد.

تاريخِ وطن‌دوستان

مدت ها بود كه علاقه داشتم تاريخ بخوانم. منتها وقت خالي پيدا نمي كردم. حالا كه بعد از مدت ها اين فرصت پيدا شده، كتاب روزگاران از دكتر زرين‌كوب را انتخاب كرده ام. كتاب فوق العاده اي است. هم متن جذابي دارد. هم در عين پرداختن به كليات، جزييات مهم را از قلم نداخته است.
در اين مطالعات به يك نكته پي بردم، آن هم اين‌كه بي طرف بودن خيلي سخت است. يعني با وجود اينكه چندهزار سال از آن زمان ها مي گذرد، هنوز وقتي رويارويي مادها با آشوريان را مي خوانم، در دلم پيروزي مادها را آرزو مي كنم. عجيب است اين حس وطن دوستي! عجيب است. حالا انتظار داريد، آن كسي كه تاريخ مي نگاشته، فارغ از اين حس قلم زده باشد؟ من كه بعيد مي دانم.
به نظر شما تاريخي كه الان در دستان ماست، چقدر صحت دارد؟