از چند سال پيش كه با پيرمرد آشنا شده بودم، بارها از من خواسته بود كه بيارمش اينجا. بارها از من خوساته بود كه بيارمش اينجا. صورت رنگ پريده و خندان، با ته مانده هاي موهاي سيخ سيخش، چهره آرام و ساده اي برايش ساخته بود. خيلي سخت بود كه با اين ويژگي ها، خواسته اش را رد كني. اما تا به حال چندين بار اين كار را كرده بودم. البته، تاوانش را هم پرداخته بودم، با سرزنش هايي كه تا چند روز بعد از هر رد كردن دنبالم مي كردند. بالاخره ديروز، تازه آن هم بيشتر از روي كنجكاوي خودم، قبول كردم. سه-چهار ساعتي در راه بوديم تا رسيديم.
پيرمرد كل بنا را رها كرد. ميان آن هم زيبايي و شكوه، يك راست رفت سراغ يك تكه كاشي كه گوشه ي يكي از ديوارهاي بنا جاي گرفته بود. دو دستش را دو طرف كاشي گذاشت و با خودش آرام گفت:
"تا كجا مي برد اين نقش به ديوار مرا
تا بدانجا كه فرو مي ماند،
چشم از ديدن و لب نيز ز گفتار مرا."
نگاه معناداري به من كرد و گفت:
"لاجورد افق صبح نيشابور و هري است
كه در اين كاشي كوچك متراكم شده است
مي برد جانب فرغانه و فرخار مرا."
رويش را به سمت ديوار برگرداند و سخت بر روي ديوار افتاد. چهره اش ديده نمي شد ولي از صداي لرزانش، متوجه شدم كه دارد گريه مي كند:
"اين چه حزني است كه در همهمه ي كاشي هاست
جامه سوگ سياووش به تن پوشيده است
اين طنيني كه سرايند خموشي ها
از عمق فراموشي ها
و به گوش آيد، از اين گونه، به تكرار مرا."
گويي كه انرژي تازه اي گرفته باشد، دو دستش را بر ديوار زد و برگشت. به ميانه بنا رفت. با ابهت ايستاد و به رقص آمد. دستهايش را كشيده بود و به دور خود مي پيچيد. صدايش را بالا برد و فرياد زد:
"تا كجا مي برد اين نقش به ديوار مرا؟
تا درودي به "سمرقند چو قند"
و به رود سخن رودكي آن دم كه سرود:
"كس فرستاد به سر اندر عيار مرا."
شاخ نيلوفر مرو است گه زادن مهر
كز دل شط روان شن ها
مي كند جلوه، از اين گونه، به ديدار مرا."
همچنان مبهوت مانده بودم، از همان ابتدا كه رسيده بودم، فقط مات حركات عجيب پيرمرد شده بودم.
"سبزي سرو قد افراشته ي كاشمر است.
كز نهان سوي قرون،
مي شود در نظر اين لحظه پديدار مرا.
چشم آن "آهوي سرگشته كوهي" است هنوز
كه نگه مي كند از آن سوي اعصار مرا."
پيرمرد، كه چند دقيقه پيش پيري اش را فراموش كرده بود، توان اش تمام شد. ايستاد. مثل آدم هايي كه روزهاست آب و غذا نخورده اند، تلوتلو مي خورد. صدايش را پايين تر آورده بود ولي ضعف جسمي اش، در صلابت صدايش ديده نمي شد:
"بوته ي گندم روييده بر آن بام سفال
بادآورده ي آن خرمن آتش زده است
كه به يا آورد از فتنه تاتار مرا."
كلمه آخر را هنوز تا پايان نگفته بود كه زمين خورد. اين بار بلندبلند گريه مي كرد. تكان خوردم. اشك در چشمم جمع شده بود. مي خواستم به وسط بنا بروم و پيرمرد را در آغوش بگيرم. با صداي حزن آلودش كه از عظمت بغض خفته در گلويش خبر مي داد، بار ديگر فرياد زد:
"نقش اسليمي آن طاق نماهاي بلند
وآجر صيقلي سر در ايوان بزرگ
مي شود برسر، چون صاعقه، آوار مرا.
وان كتيبه، كه برآن، نام كس از سلسله اي
نيست پيدا و خبر مي دهد از سلسله ي كار مرا."
تحمل طاق شد. به سمت پيرمرد دويدم. او را در آغوش گرفتم. انگار از اينجا به بعد صحبت هاي پيرمرد را بارها شنيده بودم. با او به فرياد در آمدم:
"كيمياكاري و دستان كدامين دستان
گسترانيده شكوهي به موازات ابد
روي آن پنجره با زينت عرياني هاش
كه گذر مي دهد از روزن اسرار مرا؟
عجبا كز گذر كاشي اين مزگت پير
هوس "كوي مغان است دگر بار مرا"
مي نمايد به نظر،
پيكر مزدك و آن باغ نگونسار مرا.
در فضايي كه مكان گم شده از وسعت آن
مي روم سوي قروني كه زمان برده زياد
گويي از شهپر جبريل درآويخته ام
يا كه سيمرغ گرفته است به منقار مرا.
تا كجا مي برد اين نقش به ديوار مرا؟
تا بدان جا كه فرومي ماند،
چشم از ديدن و لب نيز ز گفتار مرا."
(شعر از دكترشفعي كدكني.)