گفتگو

ياد باد آن روزگاران، ياد باد

هر وقت ياد بچگي هام مي افتم (خيلي هم بچگي نه، از 9-10 سالگي تا 17-18 سالگي)، ناخواسته چهار، پنج تا چهره مي آد تو ذهنم. ممد، حميد، وحيد، حامد و هادي. البته چهره هاي خاطره انگيز خيلي بيشتر است، مثل علي و ممد عامو حسين، علي و جواد خاله فاطي و ... ولي اين پنج تا، تقريبا توي تمام خاطرات دوران گذشته حضور دارند. يادم مي آد كه بچگي ها، همه ي شوق زندگيمون، با هم بودن بود، به خصوص من و وحيد و حامد و هادي، كه حداكثر اخلاف سني مون حدود يك سال بود. چقدر حال مي كرديم وقتي زنگ خونه رو يكي مي زد و مي فهميديم عامو حسينه. چقدر عالي مي شد كه توي همين حال عمه‌اينا هم از راه برسند و حامد هم به جمع ما اضافه بشه. واي! زندگي تو اين لحظات رويايي بود. انواع بازي هاي بچه‌گانه اي كه اختراع كرده بوديم يا از بقيه ياد گرفته بوديم (مثلا يكي از بهترين بازيهامون را ممد به من و هادي ياد داد)، مي شد راه حل گذران وقت و لذت بردن. بعدا به اين بازي ها، نوشتن داستان، شعرگفتن، نقاشي كردن و برنامه نويسي هم اضافه شد. كه اكثر آن ها را وحيد به جمع كارهاي ما اضافه كرد.
يادم مي آد آخر كارها يك كلِ حسابي هم سرِ تكنولوژي داشتيم. حامد با خريدن آتاري، اين رقابت را شروع كرد ما هم بعدش ميكرو خريديم. حامد رفت، سگا خريد. ما كامپيوتر خريديم. وحيد يك كامپيوتر خفن خريد. بعد حامد كامپيوتر خريد. بعد ما كامپيوترمون رو آپديت كرديم و ...

اما همه ي اين رشته ها رو بزرگا و البته قانون هاي دنياي اونا، پاره كردند. وقتي هر كدوممون براي درس خوندن رفتيم يه جا، وقتي لازمه ي كنار هم بودنمون هم عقيده شدنمون شد (مثل بزرگا)، دور هم بودنمون از هم پاشيد. ديگه حداكثر سالي دو-سه بار همديگه رو مي ديديم. تازه چه ديدني، ديگه از دور هم نشستن ها و مزه هاي حميد و جك خفناي حامد و ممد، خبري نبود. خوب ديگه، همه بزرگ شده بوديم و تنها تفريح همين چند دقيقه ي دور هم بودن هم شده بود، بازي كامپيوتري.
همه ي اينا رو گفتم كه يك راه حل براي بازگشت به اون دوره بگم. اينكه جلسات ماهانه يا فصلانه با هم بگذاريم و قول بديم كه توي اين جلسات ماشين و تكنولوژي دخالتي نكنه. البته اين كار غيرممكنه تا هممون سر و سامون بگيريم و وقت كافي براي همچين برنامه ريزي اي پيدا كنيم ولي حداقل كاري كه الان مي تونيم بكنيم، اينه كه هم ديگه رو فراموش نكنيم.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home