گفتگو

خاطره اي از يونگ

واقعه ي زير را كه يونگ تعريف مي كند را بخوانيد تا به قدرت عجيب و خارق العاده ي ضمير ناخودآگاه خود پي ببريد:
خانمي ثروتمند كه با دو فرزندش در خارج از كشور زندگي مي كردند. سه، چهار ماه پيش از ملاقات با من، فرزند بزرگش را از دست داده بود. دختركي چهار ساله كه در اثر ابتلا به تب‌نوبه مرده بود. پس از مرگ فرزند، دچار يك افسردگي شديد شده بود كه يك معالجه ي بيمارستاني را ايجاب مي كرد. از ديدگاه روانكاوها، علت بيماريش روشن و واضح بود: كودك دلبندش را از دست داده و اين ضربه اي اندوهبار، تعادل رواني او را بر هم زده بود. او را به بخش من منتقل كردند و من مسئول مداواي او شدم. من كه مي خواستم بدانم، آيا پاي عوامل ديگري هم در ميان است يا نه؟ سوالات متعددي را مطرح كردم.
پس از مطرح شدن سوالات متعدد، صحنه روشن شد: بيمار اندكي پيش مردي را ملاقات كرده بود. دوست آقاي ايكس ثروتمند، كه به او گفته بود: "به تازگي آقاي ايكس را ملاقات كردم، وقتي از ازدواج شما آگاه شد، گويي ضربه ي سنگيني بر پيكره اش وارد آمد." اين جمله جرقه اي بود بر بشكه ي باروت. بيمار در جواني دلباخته ي آقاي ايكس بود، اما به خانواده اي فقير تعلق داشت، در حالي كه آقاي ايكس از يك خانواده ي اشرافي بود. از اين رو به خود گفته بود: "مرد جواني چون او كوچكترين توجهي به من ندارد، اميدي نيست و بايد افكارم را به جاي ديگري مشغول كنم و با زحمت زياد موفق مي شود، بر خود تسلط مي يابد، احساسات خود را تغيير دهد و با شوهر كنونيش ازدواج كند. ... بعد هم ديگر حرفي از آقاي ايكس نشنيده و زندگي آرام و بي دغدغه اي را پشت سر گذاشته بود. تا روزي كه ملاقات با اين دوست مشترك پيش آمد و برايش فاش كرد كه مرد مورد نظر نيز دلباخته ي او بوده و متاسف است ه او با ديگري ازدواج كرده است. از آن پس بر سر بيمار ما همان آمد كه در چنين مواردي پيش مي آيد. يك وضعيت جديد، يك تاثر احساسي شديد، حيات خودآگاه او را چنان در هم كوبيد كه او را از پا انداخت. به طوري كه به دليل "تنزل سطح دماغي" ديگر نمي دانست چه مي كند. فقط اين را مي دانست كه كودكش ناگهان بيمار شده است...
از او پرسيدم: كودك شما چگونه به تيفوس مبتلا شد؟ پاسخ داد: راستش من او را با آب معمولي حمام كردم.
بيمار در شهري زندگي مي كرد كه آب لوله كشي آشاميدني و غيرآشاميدني مجزا داشت. هنگام حمام كردن دخترش در آب تصفيه نشده - اين را بعد متوجه شد - ناگهان ديد، دخترك اسفنج را به دهان برده است ولي ذهنش آن قدر مشغول بود كه به فكرش نرسيد، مانع او شود. اين حادثه باعث شد به كلي كنترل خود را از دست بدهد، كودك كوچكتر كه دو سال و نيمه بود نيز به وان حمام نزديك شد، او هم نزديك بود از آن آب بنوشد ولي مادر ممانعتي نكرد. چرا؟ نمي دانست. من مشاهده كردم كه او چه از نظر روحي و چه از جهت اشتباهي كه مرتكب شده، گيج و مبهوت است. آزمايش را قطع كردم...
من بايستي دست به خطر مي زدم و تمام اين سختار را با گفتن اين كه "او فرزندش را كشته و قصد كشتن ديگر فرزندش را هم داشته است تا با آقاي ايكس ازدواج كند"، فرومي ريختم. در چنين وضعتي من يك شبانه روز تمام به موضوع فكر كردم و به خود گفتم: به جاي آن كه بيمار را با صدماتي جبران ناپذير به يك تيمارستان بفرستم، بهتر است حباب را بتركانم. به اين ترتيب حداقل شانسي براي معالجه ي او وجود دارد. مي دانستم اين كار شدني است ولي اطمينان نداشتم و به عنوان يك پزشك، بايد دست به اين خطر مي زدم. روز بعد از بيمار عيادت كردم وبه او گفتم: "بايد مطلب مهمي را با شما در ميان بگذارم. شما فرزندتان را كشتيد و قصد داشتيد فرزند كوچكتان را هم بكشيد كه با معجزه نجات يافت. اين اعما را به اين خاطر انجام داديد كه از شر فرزندانتان خلاص شويد و ازدواجتان را فراموش كنيد و بتوانيد با ديگري ازدواج كنيد". مدتي خيره خيره به من نگاه كرد، فرياد مي كشيد و به گريه افتاد.... جنون، او را از زندان و بار سنگين وجداني نجات داد؛ چون با پذيرش جرم، مي توان با جرم زندگي كرد اما امتناع از آن عواقبي غيرقابل پيش بيني به همراه دارد."

0 Comments:

Post a Comment

<< Home