گفتگو

پرسش و پاسخ؟

وقتي هوشنگ ابتهاج براي شهريار اين شعر را مي سرايد:

بعد از نيما
با من بى كس تنها شده يارا تو بمان
همه رفتند از اين خانه خدا را تو بمان
من بى برگ خزان ديده دگر رفتنى ام
تو همه بار و برى تازه بهارا تو بمان
داغ و دردست همه نقش و نگار دل من
بنگر اين نقشِ به خون شسته، نگارا تو بمان
زين بيابان گذرى نيست سواران را، ليك
دل ما خوش به فريبى است غبارا تو بمان
هر دم از حلقه عشاق پريشانى رفت
به سر زلف بتان، سلسله دارا تو بمان
شهريارا تو بمان بر سر اين خيل يتيم
پدرا، يارا، اندوهگسارا تو بمان
سايه در پاى تو چون موج چه خوش زار گريست
كه سر سبز تو خوش باد، كنارا تو بمان

خوب شهريار هم اين گونه جواب مي دهد:

بمانيم كه چه؟
سايه جان رفتني هستيم بمانيم كه چه؟
زنده باشيم و همه روضه بخوانيم كه چه؟
درس اين زندگي از بهر ندانستن ماست
اين همه درس بخوانيم و ندانيم كه چه؟
خود رسيديم به جان،نقش عزيزي هر روز
دوش گيريم و بخاكش برسانيم كه چه؟
آري اين زهر هلاهل به تشخص هر روز
بچشيم و به عزيزان بچشانيم كه چه؟
دور سر هلهله و هاله ي شاهين اجل
ما به سر گيجه كبوتر بپرانيم كه چه؟
كشتي ات را كه پي غرق شدن ساخته اند
هي به جان كندن از اين ورطه برانيم كه چه؟
قسمت خرس و شغال است خود اين باغ مويز
بي ثمر غوره ي چشمي بچلانيم كه چه؟
بدتر از خواستن اين لطمه ي نتوانستن
هي بخواهيم و رسيدن نتوانيم كه چه؟
ما طلسمي كه قضا بسته ندانيم شكست
كاسه و كوزه سر هم بشكانيم كه چه؟
گر رهايي است براي همه خواهيد از غرق
ورنه تنها خودي از لجه رهانيم كه چه؟
قاتل مرغ و خروسيم يكي مان كمتر
اين همه جان گرامي بستانيم كه چه؟
مرگ يك بار مثل ديدم و شيون به كنار
اينقدر پاي تعلل بكشانيم كه چه؟
شهريارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانيم که چه؟

0 Comments:

Post a Comment

<< Home