گفتگو

خدايا، چرا؟

امشب فيلم "م مثل مادر" را ديديم. فوق العاده بود. و البته كارگردان هر چه خواست به بيننده ها تحميل كرد.
يادم مي آيد كه حدود چهار سال پيش، در اتاق رويايي مشهدي ها در خوابگاه طرشت (متشكل از "محمد فقفور"، "مهدي كرامتي"، "علي نامقي"، "حسين كاهوكار" و "مرتضي ") جمع بوديم. بحثي راجع به خبر روزنامه ها از دختري كه صيح كه از خواب بلند مي شود، مي بيند كه همه ي موهايش سفيد و سر و صورتش چروكيده شده است،رخ داد بحث در نهايت با يك جمله از محمد فقفور تمام شد: "بعضي اتفاقات را كه مي بينم، واقعا از دست خدا شاكي مي شوم".
اين موضوع گذشت. با بسياري از اتفاقات در مسير زندگي ام برخورد كردم و البته در بسياري‌شان همين احساس محمد در درونم جوشيد كه خدايا، چرا؟ در اين مدت بحث هاي زيادي را هم شنيدم و پاسخ هاي بسياري را نيز خواندم ولي، هنوز وجودم اقناع نشده است. هنوز مطمئن نيستم كه "اگر انسان معلول نبود، دست ما در پي چيزي مي گشت" و "اگر جنگ نبود، طبيعت چيزي كم داشت". هنوز با تمام وجود نمي فهمم كه چگونه يك معلول مي تواند در پاسخ به معلوليتش بگويد: "فباي آلاء ربكما تكذبان؟"!

0 Comments:

Post a Comment

<< Home