گفتگو
انتظار
سرم را بالا گرفتم. باز به انتهاي تاريك خيابان چشم دوختم. لعنت به اين سكوت! صدايي از درونم فرياد مي زد، هنوز هم اميدواري؟ پاسخ من روشن بود، نه! نااميدم، مدت هاست كه نااميد شده ام. مطمئنما كه نمي آيد، ولي! ولي نمي توانم بروم. !
پست شده توسط مهدي |
12:19 AM
0 Comments:
Post a Comment
<< Home
نویسنده
مهدي
هادی
پست های گذشته
سوک نامه
سياه، سفيد، خاكستري
مديران مديريت ناپذير
باهوش تر
راه چاره
به من چه؟
شرمنده ام
هر كس از ما نيست، بر ماست
غم
تجربه
آمار
0 Comments:
Post a Comment
<< Home