گفتگو

انتظار

سرم را بالا گرفتم. باز به انتهاي تاريك خيابان چشم دوختم. لعنت به اين سكوت! صدايي از درونم فرياد مي زد، هنوز هم اميدواري؟ پاسخ من روشن بود، نه! نااميدم، مدت هاست كه نااميد شده ام. مطمئنما كه نمي آيد، ولي! ولي نمي توانم بروم. !

0 Comments:

Post a Comment

<< Home