گفتگو

راه چاره

هر كس ديگري بود، حدس مي زنم كه مي توانستم جلويش بايستم. حداقل مي توانستم دورش بزنم. يا چه مي دانم؟ حداقل خودم را به آن راه بزنم. بعيد مي دانم بيشتر از چند دقيقه هم، خاطره اش دوام مي آورد. ولي چه كنم؟ وقتي پاي اين يكي وسط باشد، هيچ راه فراري ندارم به جز ... ولش كن. اين يكي را نه مي توانم فراموش كنم و نه مي توانم دورش بزنم. به آن راه زدن را كه اصلا حرفش را نزن. وقتي از دستش ناراحت مي شوم، اصلا راه چاره اي پيدا نمي كنم. يا وقتي عصبانيم مي كند، داد زدن را كه فايده اي نمي كند، راه هاي خطرناك تر را هم كه جرات امتحان ندارم. فقط بر و بر مي نشينم و به در و ديوار نگاه مي كنم. تمام سعيم را مي كنم كه نگاهش هم نكنم بلكه فراموش شود، ولي نمي توانم. خلاصه بدجوري كلافه ام مي كند. شايد شما بتوانيد كمكم كنيد. شما راه بهتري براي رهايي از شر خودتان بلديد؟

0 Comments:

Post a Comment

<< Home