پيرمرد
پيرمرد صورتش را سخت تراشيده بود. با آن چروك هاي روي صورتش، احتمالا براي تراشيدن، زحمت زيادي را متحمل شده بود. سوار بر موتور گازي رنگ و رو رفته اي كه حداقل به اندازه نصف عمرش قدمت داشت، دست هايش را محكم بر دسته موتور گره زده بود. با چنان سرعت كمي لاين اول خيابان را مي پيمود كه تعادل موتور به سختي حفظ مي شد.
سنگريزه كوچكي كه بر سر راهش بود را زير گرفت. تعادل موتور بر هم خورد. هر چه تلاش كرد نتوانست تعادل را بازگرداند و زمين خورد. همه حالتي را مي توانستم تصور كنم به جز حالتي كه رخ داد. پيرمرد از درد به خود نمي پيچيد. به زمانه كه جوانيش را گرفته بود، دشنام نمي داد. آخوندها را متهم مي كرد! و هر چه در چنته داشت نثارشان مي كرد.
سنگريزه كوچكي كه بر سر راهش بود را زير گرفت. تعادل موتور بر هم خورد. هر چه تلاش كرد نتوانست تعادل را بازگرداند و زمين خورد. همه حالتي را مي توانستم تصور كنم به جز حالتي كه رخ داد. پيرمرد از درد به خود نمي پيچيد. به زمانه كه جوانيش را گرفته بود، دشنام نمي داد. آخوندها را متهم مي كرد! و هر چه در چنته داشت نثارشان مي كرد.

0 Comments:
Post a Comment
<< Home